سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
241
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
قولى از قبيلهء مضر - بود ، برك بن عبد اللّه تميمى صريمى - بعضى گفتهاند : نام وى حجاج بوده است - و عمرو بن بكر سهمى سعدى گرد هم آمدند ، و گرد همايى ايشان موقع پايان مراسم حج در مكه بود و از كشتههاى نهروان كه على ( ع ) آنها را به قتل رسانده بود ، ياد كردند و بر آنها گريستند و بر آنها رحمت فرستادند و گفتند : زندگى پس از آنها به چه درد ما مىخورد ؟ ! زيرا آنها برادران ما بودند و هرگز از ياد خدا غافل نبودند ، آنگاه رويدادهايى را كه در جنگ جمل و صفّين بين على ( ع ) ، معاويه و عمرو بن عاص براى مردم پيش آمد ياد كردند ( 1 ) و گفتند : خوب است كه ما معاملهاى با جانمان بكنيم و رهبران ضلالت را بكشيم و مسلمانان ، شهر و ديار و بندگان خدا را از شرّ اينها آسوده كنيم و انتقام برادرانمان را از آنها بگيريم . ابن ملجم گفت : من پسر ابو طالب را كفايت مىكنم و برك گفت : من هم معاويه را بسندهام و عمرو گفت : من هم كار عمرو عاص را يكسره مىكنم ؛ وارد كعبه شدند و در آنجا قسم ياد كردند و عهد و پيمان بستند كه هيچ كدام از آنها تا فرد مورد نظرش را نكشته يا خود كشته نشده است بر نگردد . سپس شمشيرهايشان را بر گرفتند و زهرآگين كردند و با هم عهد كردند كه روز بيست و هفتم ماه رمضان دوباره به هم برسند و هر كدام از آنها به سوى مقصدى كه داشتند حركت كردند . ( 2 ) اما ابن ملجم آهنگ كوفه را كرد ، گروهى از خوارج او را ديدند ولى او رازش را از ايشان مخفى داشت و يا آنها را مىديد و آنها او را مىديدند ولى از ترس اين كه مبادا كسى از تصميم او مطّلع شود ، چيزى نمىگفت ؛ از جمله روزى گروهى از خوارج قبيلهء رباب بنى تميم را ديد كه على ( ع ) جمعى از آنها را در جنگ نهروان كشته بود و در آن ميان زنى به نام قطام دختر شجنة بن عدى بن عامر را ديد كه على ( ع ) پدر و برادر او را در جنگ نهروان كشته بود و او زنى فوق العاده زيبا بود عاشق او شد به نحوى كه يكسره دل و عقل او را ربود و هدفى را كه داشت فراموش كرد و از او خواستگارى كرد قطام گفت : من همسر تو نمىشوم مگر سه هزار درهم و يك برده و يك كنيز به من بدهى و على بن ابى طالب را به قتل برسانى ، ( 3 ) ابن ملجم گفت : پولها و غلام و كنيز را مىدهم اما كشتن على بن ابى طالب را من تصور نمىكردم كه از من بخواهى در صورتى كه مايلى همسر من باشى ! بنابراين من با او چكنم ؟ قطام گفت : من از تو مىخواهم كه او را غافلگير كنى ! اگر موفق شدى او را بكشى قلب من و خودت را